برترین وبلاگهای فارسی
برترین وبلاگهای فارسی

تلخ همچون چای سرد



از همان سوئیت همیشگی

درخواست حذف اطلاعات

حقیقتا آدم ها وظیفه ندارند که همه ی دیگران حاضر یا غایب در زندگی شان را دوست داشته باشند.شاید این امر بدیهی باشد که ما به هیچ عنوان نباید در حق هم بدی .چه از یکدیگر خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید!راستش زندگی در خوابگاه دارد مرا با این حقیقت آشنا می کند.از 80 درصد از بچه های سوئیت به هیچ عنوان خوشم نمی آید.بلکه حتی گاهی از بچه بازی و ارتباط نگرفتن شان،بدم هم بیاید.اما همین برایم به تنهایی کفایت میکند که اگر از ی بدم بیاید هم باید زندگی مسالمت آمیز در کنارش را یاد بگیرم.چرا که من مسئول تربیت بقیه نیستم و گاهی از توان زمانه بر نمی آید که تمامی خوش آمدهای تو را کنارت بچیند تا دلت را به دست بیاورد.الغرض اینکه بغیر از یکی دو نفرشان بقیه شان گاها حالم را بهم میزنند اما تمام تلاشم این است که حسم جایگزین اصول اخلاقی ام نشود...والسلام:)

پ.ن:بدون نت.با گوشی نوشته شد.باشد که عشق و علاقه ام نسبت به وبلاگ نویسی در تمامی مراحل ثابت شود!




stay

درخواست حذف اطلاعات

+یادت نره که دوستت دارم ♥️

تو هم نباید یادت بره

+که دوستت دارم؟

که دوستت دارم




"یه چیزی بگو.هرچی"....

درخواست حذف اطلاعات

از کل قسمت ها و سکانس های me before you آنجاهایی را دوست داشتم که کلارک به ویل میگفت:"یه حرفی بزن".این سوال بی مقدمه که خیلی وقت ها خودم از خیلی ها میپرسم.وقت هایی که حالم خوش نیست برمیگردم و به هر ی که اطرافم هست و یا میدانم پشت گوشی حاضر است میگویم:"یه چیزی بگو.هرچی".و خب در بیشتر مواقع چیزهایی را میشنوم که نباید.چیزهایی که حالم را هیچ تغییری نمی دهد."نمیدونم چی بگم" "دستم بنده" "آخ ببخشید گوشیم نبود پیشم" "باز تو این سوال رو پرسیدی" "چی بگم آخه؟" "پول میخوام"...خب درست است که این بین توقعی نباید باشد که دیگران مجبور باشند با حرفی،یادداشتی،ع ی،شعری،آهنگی حالم را روی مدار سینوسی به بالا پرتاب کنند...چیزی که میخواهم بگویم این است که به قسمت هایی که کلارک و ویل بی مقدمه به هم میگفتند"یه حرفی بزن" حسودی می .حسودی همراه با یک حس خوب.که آنها هم شبیه به من ازین دست سوالات تقریبا احمقانه میپرسیدند.با این تفاوت که برای آنها شخص خاصی وجود داشت که برای پرسیدن این سوال،دست روی آن یک نفر بگذارند! و چیزی بشنوند که حالشان را خوب میکند.هرچند یک کلام مز ف...

"یه چیزی بگو.هرچی"....




his

درخواست حذف اطلاعات

معشوقی داشته باشم به اسم "زهیر"...

پ.ن:دلیل خاصی نداره.از آهنگ بعضی اسما خوشم میاد!




me before you

درخواست حذف اطلاعات

you should try the scent called papillons extreme.

i always did think it would smell great on you.

there are a few things  i wanted to say and couldnt

.....

live boldly, clark

push yourself

dont settle

knowing you still have possibilites is a luxury

...

you are scored on my heart clark






خب؟

درخواست حذف اطلاعات

نه ساله بودم.نه ساله ای که یک شبه دلم خواست بخوانم!دقیقا آن شب نه سالگی جشن تکلیفم را به یاد دارم.خانه ی بابا بزرگ بودم.با شنیدن صدای اذان با خج و یواشکی وضو گرفتم و یک جا دور از چشم همه خواندم.نمیخواستم ی فکر کند جو گیر شده ام.نمیخواستم ی تشویقم کند.نه ساله ای بودم که یواشکی خواندم و یواشکی دعا و یواشکی از خواندن اولین م ذوق ...خدایا به حق اولین م که شک ندارم خالص ترین و مقبول ترین زندگی ام بوده،مرا بغلم کن...همین...




بیا عاشق هم بشیم.خب؟

درخواست حذف اطلاعات

وقتی درمانده میشوم این حدیث قدسی می آید در سرم.ذهنم.انگار یک نفر پشت سرم برایم مدام تکرار میکند:

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی أحبّنی و من أحبّنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فأنا دیته؛ هر در جست‌وجوی من باشد، مرا می‌یابد و هر مرا بیابد، مرا می‌شناسد و هر مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر مرا دوست دارد، به من عشق می‌ورزد و هر به من عشق بورزد، من نیز به او عشق می‌ورزم و من به هر عشق بورزم، او را می‌کُشم (و شهید می‌کنم) و من هر را بکُشم (و شهید کنم)، دیة او با من است و دیة هر با من باشد، من خودم دیة او می‌شوم...


حالا درمانده شده ام...




پس "ان مع العسر یسری" کِی؟کجا؟

درخواست حذف اطلاعات

از نوشته های یهویی میان جمع کثیفی های اتاق و روزگار:

دنیا فنی زاده را سرطان عضله کشت.خیلی راحت.دقیقا تیر جایی م ن خاطرات ما و عشق او خورد.سرطان عضله ی دست.همان دستی که برای ما لبخند داشت.همان دستی که نوروز ما را میان آن همه هیاهوی بوسه ها و بازدیدها و بوی سنجد و سیرها،پای تلویزیون میخکوب میکرد.روزگار نشانه هایش را دقیقا در مرکز دایره میزند.آنقدر راه و رسم بازی را بلد است که ناگهان بدون هیچ هماهنگی قبلی صدای کلفتش را روی سرت میشنوی که فریاد میزند: "کات" و دیگر پشت بندش امان نمیدهد.فرت می افتی وسط سیاه چاله ای که هیچ چیز نمی تواند نجاتت دهد.ترسیده ام.میان خواب هایم با عرق و اشک و وحشت از جا میپرم.روزی چند بار به خانه زنگ میزنم.ساعت ها به خانواده ام فکر میکنم.ترسیده ام و معده ام ترش میکند و چشمانم نشتی دارد و دلم غرق ِ در آشوب است.وقتی سرطان عضله ی دست می رود سراغ عروسک گردان، زمانیکه که سرطان حنجره خواننده هایمان را از پا در می آورد، وقتی دنیا پاشنه ی پایش را درست روی دوست داشتنی هایمان میگذارد به من حق بدهید  شب ها کابوس ببینم بمبی وسط زندگی ام منفجر شده.جدی جدی ان الانسان لفی خسر؟!!!




آینه آینه!بگو چه ی در این دنیا خوشحال تر و غمگین تر است؟

درخواست حذف اطلاعات

آینه ی اتاقم(درخوابگاه) دقیقا روبروی در است.ینی زمانیکه روبروی آینه می ایستم در اتاق پشت سرم است و من میتوانم آن را در همان آینه ببینم...غمگین که میشوم روبروی آینه می ایستم و به خودم نگاه میکنم.به خود غمگینم که هر بار با هر غم متفاوتی ،چهره ام فرق میکند.این عادت از بچگی با من است.اینکه پس از هر غم و یا بعد از هر ذوق یا هیجانی به آینه ها پناه می برم و خودم را در آن میبینم.گویی آینه از من ع میگیرد که کاش میگرفت...امروز و روزهای دیگر که چندین و چند بار خودم را از آینه ی اتاق نگاه و به غمم زل زدم دلم میخواست همینطور که زل زده به خودم هستم یک آن در اتاق باز شود و ی که دوستش دارم(که اکثر مواقع مامان در ذهنم می آید) پشت سرم بصورت ناگهانی و بدون هیچ هماهنگی قبلی،ظاهر شود...آن وقت با ذوق به آینه نگاه کنم و چیلیک!ع م را مثل همیشه بردارد...




من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود

درخواست حذف اطلاعات

 بخونید و دوست داشتید نظرتون رو بنویسید:)
اینجا+




قانون شماره ی فیلان

درخواست حذف اطلاعات

حقیقت این است که دیگر منتظرش نیستم

و میدانم حالا که منتظر نیستم،به من برمیگردد!

هیچوقت این قانون را فراموش نکنید.وقتی در حال بدو بدو برای چیزی یا ی هستید به همین میزان از شما فرار میکند.

کافی ست این همه دویدن دلتان را بزند!و دست از به دست آوردنش بردارید...در ری از چند روز در آغوش شما می افتد!